تبلیغات
Nothing To Display - مردم
 
Nothing To Display
you are in my heart 4ever
 
 
شنبه 22 بهمن 1390 :: نویسنده : saeed khaki
دختری 15 ساله ، نوزادی 1 ساله به بغل داشت... ((مردم)) زیرلب بهش میگفتن فاحشه!
، اما هیچ کس نمیدونست که به این دختر در 13 سالگی تجاوز شده بود...!

... پسری 23 ساله رو ((مردم)) "تنبل چاقالو" صداش میکردن
، اما هیچ کس نمیدونست پسر بخاطر بیماریشه که اضافه وزن داره...!
...
((مردم)) زنی 40 ساله رو "سنگدل" خطاب میکردن ، چون هیچ وقت روزا خونه نبود تا با بچه هاش بازی کنه و به کارهاشون برسه ،
اما هیچ کس نمیدونست زن بیوه ست ، و برای پر کردن شکم بچه هاش باید سخت کار کنه!

مردی 57 ساله رو ((مردم)) "بی ریخت" صدا میکردن ،
اما هیچ کس نمیدونست که مرد زیبایی صورتش را در راه حفظ وطنش فدا کرده !

و هرروز مردم من و تو رو به غلط قضاوت میکنن...!موافقین؟




نوع مطلب : مطالب خواندنی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 22 بهمن 1390 01:12 ب.ظ
اگه خواستی از مطالبم استفاده كن....
با افتخار لینك شدی اگه خواستی با اسم وبم لینكم كن
ممنونم
شنبه 22 بهمن 1390 01:10 ب.ظ
خیانت:: مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : - می خواهم ازدواج

کنم . پدر خوشحال شد و پرسید : - نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت

: - نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد .

صورت در هم کشید و گفت : - من متاسفم به جهت این حرف که می زنم

. اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش

می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را

آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر

خود رفت و گفت : - مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را

می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش

لبخند زد و گفت : - نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که

خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی....!
شنبه 22 بهمن 1390 01:08 ب.ظ
پیر مرد :: یه مرد ۸۰ ساله میره پیش دكترش برای چك

آپ. دكتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و

پیرمرد با غرور جواب میده: هیچوقت به این خوبی نبودم.

تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده

و كم كم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دكتر؟

دكتر چند لحظه فكر میكنه و میگه: خب… بذار یه داستان

برات تعریف كنم. من یه نفر رو می شناسم كه

شكارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شكار

كردن از دست نمیده. یه روز كه می خواسته بره شكار از

بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش

بر میداره و میره توی جنگل. همینطور كه میرفته جلو یهو

از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به

طرفش. شكارچی چتر رو به طرف پلنگ نشونه می گیره

و ….. بنگ! پلنگ كشته میشه و میفته روی زمین! پیرمرد

با حیرت میگه: این امكان نداره! حتماً یه نفر دیگه پلنگ

رو با تیر زده! دكتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقاً منظور

منم همین بود!
شنبه 22 بهمن 1390 12:59 ب.ظ
سلام ممنونم كه به وبم سر زدید
مردم.....نوشته زیبایی بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


*با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز*
امیدواریم که از خواندن این مطالب لذت ببرید
و لحظه های خوبی را سپری کنید

مدیران وبلاگ :
عمو سعید
عمو مجید

مدیر وبلاگ : saeed khaki
صفحات جانبی
نظرسنجی
نظر شما دوست عزیز راجع به این وبلاگ چیه؟







نظر شما دوست عزیز راجع به این وبلاگ چیه؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
ارتباط با majid shabanpor
ارتباط با saeed khaki
gunner2066چت روم وبلاگ


فال امروز


.



دریافت کد
abzareweb
ابزار وب

تعبیر خواب آنلاین

تماس با ما
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
مشاهده جدول کامل لیگ برتر ایران