تبلیغات
Nothing To Display - ::سوتی .....فقط بخند.....بخونین!!!!!::
 
Nothing To Display
you are in my heart 4ever
 
 
دوشنبه 26 تیر 1391 :: نویسنده : saeed khaki
دوره دبیرستان، یه بار میخواستم از مدرسه جیم بزنم، صبر کردم وقتی همه رفتن بیرون وفقط بابام مونده بود خونه، رفتم دم در ، درو باز کردم ، داد زدم :" بابا خدافظ. من رفتم"
" خدافظ"
تق! درو کوبیدم بهم و یواشکی برگشتم تو کمد رختخوابها زیر یه دشک دراز کشیدم واستتار کردم!بابام هم یه پتوی تا شده آورد گذاشت توی کمد و منو ندید!
بعد چند دقیقه صدای باز وبسته شدن در خونه اومد وبابام رفت...منم از جایگاهم اومدم بیرون و شاد وشنگول پریدم وسط هال که...
با بابام فیس تو فیس در اومدم!!موبایلشو جا گذاشته بود!
نمی دونین با چه ذلت وخواری اون روز با یه عالمه تاخیر رفتم مدرسه!
بعد ازونم تا چند وقت بابام آخرین نفر میرفت از خونه بیرون و قبلشم توی همه کمدا و زیر همه تخت ومیزهارو چک میکرد!




زمانی که حدودا 9 ساله بودم؛ تفریحم این بود که وقتی جوراب پوشیدم، پامو روی فرش بکشم و به یه نفر دیگه دست بزنم تا جرقه بزنه!!!
یه بار توی یه کتاب خوندم که این کار رو با دمپایی ابری اگه انجام بدی، جرقه ی قوی تری می زنه. این مطلب توی ذهنم مونده بود......
نوروز شد و رفته بودیم خونه مادربزرگم عید دیدنی، دیدم کنار سالن یه دمپایی ابری هست. یه مرتبه افکار شیطانی به سراغم اومد...
رفتم پوشیدم و عین مونگولا حدود نیم ساعت پامو رو زمین می کشیدم! بعد رفتم جلوی همه انگوشتمو زدم به نوک دماغ بابام!!!!
آنچنان جرقه ای زد..... که فکر کنم کل محل صداشو شنیدن!!
موهای جفتمون عین برق گرفته ها سیخ شده بود و همه مات و مبهوت نگاه می کردن و نمی فهمیدن چه اتفاقی افتاده!
از لحظات بعد از اون اتفاق؛ به علت ضربات سنگین وارد شده، چیزی یادم نمیاد!!!



از زبون دوست خواهرم الهام
تازه نامزد كرده بودیم یه شب تصمیم گرفتم خونه نامزدم(شهرام)بمونم
اونم از سرشب داشت مخ مامانشو میزد كه توروخدا بذارمن پیش الهام بخوابم از اینورهم داشت منو راضی میكردكه شب پیشش بخوابم آخرش كسی حرفشو گوش نداد و من تو اطاق شهرام خوابیدم شهرام هم رفت اطاق داداشش
نصفه شب احساس كردم یكی منو بوس كرد چشمامو باز كردم دیدم یه سایه جلو رومه از ترس شروع كردم به جیغ زدن طرف هم ترسید و میخواست جلو دهنمو بگیره كه چراغ روشن شد پدرش مادرش داداشاش هر كدوم تفنگ شكاری ملاقه كفگیر دمپایی بدست اومدن تو اطاق
شهرام هم ترسیده بود با یه حالت معصومانه گفت اومدم پتو روش بكشم یه وقت سرما نخوره



نوع مطلب : مطالب خواندنی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


*با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز*
امیدواریم که از خواندن این مطالب لذت ببرید
و لحظه های خوبی را سپری کنید

مدیران وبلاگ :
عمو سعید
عمو مجید

مدیر وبلاگ : saeed khaki
صفحات جانبی
نظرسنجی
نظر شما دوست عزیز راجع به این وبلاگ چیه؟







نظر شما دوست عزیز راجع به این وبلاگ چیه؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
ارتباط با majid shabanpor
ارتباط با saeed khaki
gunner2066چت روم وبلاگ


فال امروز


.



دریافت کد
abzareweb
ابزار وب

تعبیر خواب آنلاین

تماس با ما
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
مشاهده جدول کامل لیگ برتر ایران